روزی که همسری سورپرایز شد 14خرداد93
امروز تعطیل بود اما همسری باید میرفت سرکار چون مغازه کلی کار مونده بود.از یه طرف هم مامان و بابام رفته بودن خونه باغ و از صبح گفته بودن که ما هم بریم.اما معلوم نبود که بریم یا نریم.امروز تصمیم داشتم به همسری بهترین خبر دنیا رو بدم.
صبح که رفت میدونستم یکی دو ساعت دیگه برای صبحانه میاد خونه.پس دست به کار شدم. بی بی چک و جواب آزمایش و با یه دونه جوراب نوزادی رو که قبلا داشتم به هم بستم و کادوشون کردم.همسری که اومد تا بره دستاشو بشوره میز صبحانه رو آماده کردم و نشستم.همسری که اومد بهش گفتم میخوام یه کادو بهش بدم.اونم نشست پشت میز و منم دوربین و روشن کردم و کادو رو دادم بهش.از اونجایی که هرچندمدت کادوهای سرکاری بهش میدادم و باهاش شوخی میکردم اونم فکر میکرد این بار هم سرکاریه.بنده خدا حتی یک درصد هم فکر نمیکرد چی ممکنه توی اون بسته باشه.با خنده و شوخی بازش کرد و منم ازش فیلم میگرفتم.کادو که باز شد اول جوراب نوزادی رو دید و بعد بی بی چک که یهو خشکش زد.برق خوشحالی رو تو چشماش میدیدم.چند لحظه شوکه شد.اما بعد کلی خندید و با صدای بلند شعر میخوند و دست میزد.


کامل ازش فیلم گرفتم.تمشک کوچولوی مامان تو بابای خیلی خوب و مهربونی داریکه تورو خیلی دوست داره.خوب و سالم رشد کن و زودتر بیا پیشمون تا دنیامون قشنگتر بشه.




روزی که همسری سورپرایز شد 14خرداد93 


